تبلیغات
ناظر
ناظر
«وَ لَقَد جَعَلنا فِی السَّماءِ بُرُوجاً وَ زَیَّنّاها لِلنّاظِرینَ» (16/15) 
قالب وبلاگ
ـ ... خب اگر کار دیگری داری
بگو و پیش بچه ها برگرد
من و عباس عازم ایم دگر...
ـ نه... فقط زود پیش ما برگرد

بچه ها تشنه اند، می بینی
از اباالفضل آب میخواهند
(مثل بابا ـ بگو ـ به جنگ رود)
زود برگرد، سخت بی تاب اند...



ای خدا شور میزند دل من
چقَدَر راه مانده تا برسد
فقط ای کاش زود برگردد
تا به فریاد بچه ها برسد...

ـ راستی دیده ای عَلَم چقَدَر
به تو و هیبت تو می آید؟
به گمانم اگر شهید شوی
مادرم دیدن تو می آید

فقط عباس توی این میدان
ما نباید ز هم جدا بشویم
با رجز ها خبر دهیم به هم...
دیگر آماده ای رها بشویم؟...

ـ غم نخور عمه جان! عمو رفته
مشک را از فرات آب کند
چشم های غمین تو، مگذار
دل من را دگر کباب کند

آره عمه! خیالتان راحت
هم عمو سالم است، هم بابا
تا عمو هست فکر این نکنید
ما بمانیم و دشمنان تنها...

ـ ای خدا شکر! دارد عباسم
روح و جانی دوباره می یابد
دارد آرام میشود قلبم
دست در آب زد، فقط باید...

ـ شکر! انگار آن اباالفضل است
که رسیده کنار ساحل آب
بروم به رقیه مژده دهم
بروم به سکینه و به رباب...

ـ نه... چرا آب را ننوشیدی؟
لااقل خیس کن لبانت را
نگذار ای برادرم! دشمن
خشک بیند لب و دهانت را

آخر این قوم، غربت ما را
به تماشا نشسته، می خندند
تو نباشی چه چشم های پلید
که پی گوشواره می گردند...

ـ غیر از این کار، کار دیگر هم
اصلاً از تو بعید بود عباس
تو مقامت از ابتدا هدفِ
غبطه ی هر شهید بود عباس

با وجود تمام این سخنان
ولی ای کاش آب میخوردی
رمقی می گرفت دستانت
آب را پیش ما میاوردی

ـ خواهرم! زینبم! چه میگویی؟
حضرت ماه، تشنه هم ماه است
توی میدان مگر نمی بینی؟
ماه با مشک آب در راه است...

... چه شد؟ آنجا چرا شلوغ شده؟
گرد و خاک است من نمی بینم
به گمانم... شبیه تیغ نبود
نکند یک عمود می بینم...

ـ چه شد؟ آنجا درست پیدا نیست
پس چه شد آب؟ بچه ها مردند
باید عباس می رسید دگر
بچه ها باید آب میخوردند

صبر کن... این صدای هلهله است
چه شده؟ دشمنان چرا شادند؟
نکند با یکی دو تیر، آنجا
کار عباس را هدر دادند؟

ـ نکند یک عمود می بینم...
وای... آن گرد و خاک ها خوابید...
دست هایت چه شد برادر من؟
نکند خواهرم هم این را دید؟

ای برادر! بلند شو! کمرم
از غم رفتن تو می شکند
بعد تو دشمن تو میخواهد
حرف حمله به خیمه ها بزند...



طبقه بندی: اشعار خودم،
برچسب ها: چارپاره،
[ چهارشنبه 13 آذر 1392 ] [ 01:12 ] [ آرش محبوب زاده ] [ نقد و نظر ]
.: Weblog Themes By MihanSkin :.

درباره وبلاگ

"هنر آن است که بمیری پیش از آن که بمیرانندت. مبدأ و منشأ حیات، آنانند که چنین مرده اند." (شهید سید مرتضی آوینی)
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب