تبلیغات
ناظر
ناظر
«وَ لَقَد جَعَلنا فِی السَّماءِ بُرُوجاً وَ زَیَّنّاها لِلنّاظِرینَ» (16/15) 
قالب وبلاگ
پیش درآمد: آمدند برگه ای دادند، بالایش نوشته بود «نامه ای به شهید محله ام» گفتند دلنوشته بنویسید. مسابقه است، میخواهند به برترین ها در مراسم یادواره شهدا جایزه بدهند... چه بگویم! نوشتم؛ ولی ندادم به شان. گذاشتم برای دل خودم و خودش. امیدوارم خواندنش به درد شما بخورد.



به: شهید سعید روشن بخت

از: «ناظر»...

«سلام و درود خداوند بر تو ای شهید، سلام بر تو که جان گرامی ات را در راه خدا و عشق به دین و وطن، بی درنگ فدا  نمودی. درود بر تو که دل از همه رنگ های دنیایی بگسستی و در جاده نور به سوی معبود شتافتی، بدون آن که لحظه ای تردید به دل راه دهی...» میدانی؟ راستش خیلی خوشم نیامد از متنی رفقایمان شروع کرده اند و پیشنهاد داده اند ادامه بدهم. آخر دلنوشته را که اینطور نمی نویسند! این همه تکلف و زورزدن برای استفاده از کلمات قلنبه سلنبه و کلیشه ای و بی اثر... دلنوشته اصلاً اسمش رویش است. حرف دل. ساده و راحت.

الان که دارم می نویسم برایت، صبح جمعه است و صدای دعای ندبه سید مهدی میرداماد شده است زیرصدای نوشتنم... سلام مرا به امام زمان برسان. هرچه باشد ما بچه های مسجد خودش هستیم1. شاید هوای مان را بیشتر داشته باشد... نگاهی که می اندازم تا پایین این صفحه، می بینم چندان فرصتی برای این حاشیه رفتن ها ندارم. حیف! بگذریم! راستش این که از عکست بین عکسهای شهدای مسجد که همه آن بالا می نشینند به نظاره مان خبری نبود، اذیتم می کرد. اصلاً شاید به همین خاطر انتخاب کردم برای تو بنویسم. خیلی بد است که خیلی از  بچه های مسجدت امروز تو را  نمی شناسند. یادت هست؟ سنگ قبرت را که پیدا کردم، آنقدر ذوق زده شده بودم که زده بودم روی دست ارشمیدس بعد از یافتن فرمول محاسبه حجم مایعات در حمام! حتی بیشتر، وقتی که به بچه ها گفتم بیایند و تو را ببینند، و برایشان از تو گفتم. ممنون. ممنون که آن زمان مرا انتخاب کردی. همان زمانی را می گویم که آقای داوری داشت در دفتر و دستک اش دنبال شهیدی می گشت که بدهد به مان برای تابلوهای مسجد؛ که تو را انتخاب کرد؛ یعنی که تو مرا انتخاب کردی. فکر می کنم هنوز برگه عکس و وصیتنامه ات را داشته باشم. طرح هایی را که در رایانه ام آماده کرده بودم هم.

هست میگویند از هول حلیم افتاد در دیگ؟! از ترس تمام شدن صفحه، آمدم خلاصه بنویسم، حالا می بینم حرفهایم دارد تمام می شود ولی کاغذ نه! حالا که این طور است بگذار هرچه میخواهم بنویسم. هرچه شد، شد! اصلاً شاید یک کاغذ دیگر هم خودم منگنه کردم به این یکی و دادم به شان. مهم نیست. تو مهمی. چون این تویی که گناهان هر روز و هر ساعتم زجر می دهند روح پاکت را. یک وقتی گفته بودم شهدا خیلی غریب هستند. آن جا از دشمن ترکش خمپاره خوردند و این جا از ما ترکش گناه. اصلاً مگر برای همین نبود که جانت را دودستی تقدیم کردی؟ «دین خدا»؟...

دلنوشته، هان؟! ای بابا! چقدر خوش خیالیم ما لی لی پوت های کوته فکر از همه جا بی خبر! دنیا را آب ببرد... هه! برده است! حواسمان نیست. آب برده است تمام دنیا را و من اینجا می نشینم و برای تو دلنوشته می نویسم؛ روزی سه وعده غذا می خورم؛ حواسم هست که خوابم ـ طبق توصیه پزشکان و متخصصان ـ کمتر از هشت ساعت در شبانه روز نشود! خاک...! حضرت آقا که مطروحه داده بودند برای سرودن شعری در وصف جانباز شهید، گفته بودم: «بارِ تو بر دوش گیرم، با افتخار و صلابت...» عادت مان شده این سال ها فقط مرد میدان «حرف» باشیم، نه «عمل». عادت مان شده «عادت» کنیم، تا بگذریم به راحتی از گناهانی که هر روز دور و برمان مانور می دهند؛ تا با ترانه های داخل موبایل و تاکسی و عروسی و حتی صدا و سیمای جمهوری اسلامی کنار بیاییم؛ تا از کنار توهین و دهن کجی به ارزش های مان با ژست روشنفکرانه رد بشویم و انگار نه انگار... انگار اهل کوفه شده ایم. نیستی ببینی ارباب دل های شیعیان دارد هر روز در مملکت شیعه «شهید» می شود. اگر تو بودی تحمل می کردی؟ می توانستی نفس بکشی در این هوای... خدا لعنت شان کند. خدا لعنت کند آن هایی را که می خواهند یاد شماها را از بین ببرند. به خون پاکت قسم اگر بنا به نوشتن باشد، آنقدر حرف دارم برای نوشتن که برگه برگه پر کنم و جلو بروم؛ ولی با این نوشتن ها فرجی حاصل نمی شود. تو بگو. اصلا آمدم دو زانو بنشینم جلویت و هرچه تو گفتی، هرچه تو گفتی...

دلم می خواهد فریاد بزنم، نعره بکشم، داد و بیداد کنم؛ اما چه می شود کرد؟ فعلاً در این دنیا مجنون ها را محکوم می کنند. آه سعید! «أین الطالب بدم المقتول بکربلاء...» « بأبی أنت و أمی و نفسی لک الوقاء و الحمی...» دست خودم نیست. دیگر نمی توانم ادامه بدهم این خط خطی ها را...

اگر مزاحم شدم و رنجاندم، معذرت. فقط... فقط تو را خدا نگذار غرق در غفلت بشوم، که اگر شدم دیگر چاره ای... دیگر امیدی... التماس دعا.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1- مسجدمان «مسجد حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه)» است.

پیوست:



لینک وصیتنامه شهید «سعید روشن بخت»

برچسب ها: دلنوشته،
[ جمعه 28 فروردین 1394 ] [ 06:52 ] [ آرش محبوب زاده ] [ نقد و نظر ]
.: Weblog Themes By MihanSkin :.

درباره وبلاگ

"هنر آن است که بمیری پیش از آن که بمیرانندت. مبدأ و منشأ حیات، آنانند که چنین مرده اند." (شهید سید مرتضی آوینی)
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب