تبلیغات
ناظر
ناظر
«وَ لَقَد جَعَلنا فِی السَّماءِ بُرُوجاً وَ زَیَّنّاها لِلنّاظِرینَ» (16/15) 
قالب وبلاگ

دو روز اول هرچه فکر میکردم و میگشتم در کارنامه ی خودم تا دلیلی پیدا کنم که به خاطرش مرا به خانه ات دعوت کرده باشی، آن هم در این ایام ویژه و فوق العاده، نیافتم. نکند میخواستی مرا حسابی ضایع کنی که آوردی و گذاشتی بین این همه خوبان خودت؟! میخواستی به رُخم بکشی که بیشتر از قبل سرافکنده بشوم در مقابل تو؟ نمیدانم چه در فکرت میگذرد آااااااای خدایی که نشسته ای آن بالا و همه چیزم را میدانی. ولی میدانم امسال حتی تصمیم نیامدن را هم گرفته بودم؛ اما انگار آوردن و بردنی در کار است که دست خودمان نیست. قربانش بروم امام صادق علیه السلام که یادمان داد: "عادتُک الاحسان الی المسیئین"... ای خدای گناهکارها... ممنونم. باز دمت گرم که خیالمان راحت است هوایمان را داری، حتی وقتی که خودمان هم بی خیالِ خودمان می شویم...



پانوشت: مدت مدیدی است شعر نگذاشته ام! ببخشید. تقصیر جناب "مدرنیته" است و البته سایر مشغله های زندگی انسان متمدن صنعتی شده ی قرن بیست و یکم! گرچه خط خطی هایی دارم که به حول و قوه ی الهی اگر به کیفیت مناسب جهت انتشار برسند، قرار خواهم داد انشاءالله. دعا بفرمایید.




طبقه بندی: مناجات،
برچسب ها: اعتکاف،
[ سه شنبه 15 اردیبهشت 1394 ] [ 22:57 ] [ آرش محبوب زاده ] [ نقد و نظر ]
خدایا!

نمیدانم "حکمت" تو برای نفهمیدن ماست،

یا که خیلی نفهم شده ایم ما!



طبقه بندی: مناجات،
[ شنبه 11 مرداد 1393 ] [ 06:37 ] [ آرش محبوب زاده ] [ نقد و نظر ]
دیدی بالاخره شد؟! توبه ام را میگویم. نگران بودم آخر. نگران بودم از این آمال و تسویف هایی که داشت عمرم را هدر میداد. سخت است در جا زدن. سخت است جلو نرفتن. سخت است انتظار. تو ـ خدا! ـ این ها را درک نمیکنی؛ چون ـ به قول ما ها ـ «مبتلا به» شما نیست! البته، من از کجا بدانم. من که خبر از علم بی پایان تو ندارم... به هر حال، ممنون. چون میدانم کار خودم نبود. اگر به خودم بود، باید حالا حالا ها می ماندم. تو مرا خواندی. این بار فهمیدم. دیدی؟! خوب بود؟! برنده شدم امتحانت را؟! بله. بله، حواسم هست. تازه رسیده ام به اول راه. اول راهی که در پیمودنش اگر لحظه ای غفلت کنم از خودم، از هدفم، از تو، گم خواهم شد. گمراه خواهم شد. خدایا! یادت که هست؟ «أنا الصغیر الذی ربّیتَه». دلت می آید رهایم کنی؟



طبقه بندی: مناجات،
[ چهارشنبه 24 مهر 1392 ] [ 13:58 ] [ آرش محبوب زاده ] [ نقد و نظر ]
...حالا تو بگو. حق دارم ناامید بشوم؟ حق دارم ناامید بشوم منی که سال هاست در جواب تمام خوبی های تو
فقط گناه میکنم؟ آاااای خدا! تو را چه میشود؟! آیا درس عبرت نمیگیری؟! چرا هنوز هم که هنوز است میپوشانی زشتی هایم را؟ مگر نمیبینی که من آدم بشو نیستم؟ چرا آبرویم را نمیبری؟ چرا رسوایم نمیکنی؟

میدانم. میدانم اگر آبروی مرا ببری، آبروی خودت هم میرود! یادت می آید گناهکار قوم موسی را که تهدیدت کرده بود آبرویت را میبرد؟ آخر، تو خود، خود را کریم خوانده ای! همانجا که جوابی آورده بودی برای سؤال خودت. یادت هست؟ «یا ایها الانسان ما غرّک بربّک الکریم»...

اگر اینطور میخواهی اشکالی ندارد. با چشمانی سرخ به دیدارت می آیم. آخر مگر این چند قطره آب شور، چه ارزشی دارد که تو ـ خدا! ـ آغوشی برایش میگشایی به وسعتِ... خودت؟ تو که هستی؟ تو که هستی که بعد از هر گناه (که باید با تو غریبه تر شوم) از تو آشنا تری پیدا نمیکنم؟ تو خود خوب میدانی. اگرچه «ما عرفناک حق معرفتک»؛ ولی خوب فهمیده ام که فقط «بذکر الله تطمئن القلوب»...

راستی! یادم آمد تو که بودی! متشکرم!




طبقه بندی: مناجات،
[ سه شنبه 14 خرداد 1392 ] [ 22:37 ] [ آرش محبوب زاده ] [ نقد و نظر ]
... عجب! اصلاً فکرش را هم نمیکردم این قدر اوضاع خراب باشد! میدانی؟ آخر همیشه، نمیدانم چه سرّی بود، کار خوبی اگر میکردم ممکن نبود یادم برود؛ اما بعد از گناه، اصلاً انگار نه انگار که من بودم... کی بود؟!... معذرت میخواهم. شرمنده. آن قدر شرمنده که... اسمش چه بود؟... هان! «حُر». درست است، «حُر» بود.

اسیر شده ام انگاری. اسیرِ چه چیز و چه کس، نمیدانم. اما میدانم که هرچه باشد بد است؛ چون اسیرِ تو نیستم. اسیر شده ام و باید آزاد بشوم. «حُر» بشوم. آدم بشوم. بلکه هم بیشتر...* میشود؟! آن هم با این کوله بار سر به فلک کشیده ی مملو از غفلت و گناه؟ بعید میدانم. باید خیلی سخت باشد. تنهایی نمیتوانم. نه که تا به حال تنها بوده ام، نه؛ ولی... میدانم. میدانم لیاقت بیش از این را ندارم. اصلاً لیاقت همین را هم نداشتم؛ اما تو خدایی و من بنده، «و هل یرحم العبد إلا المولی؟»...

* به دنیا که آمدیم، آدم بودیم. اگر تلاشمان این است که آدم بشویم، یعنی هیچ. یعنی صفر. یعنی بعد از عمری پسرفت کردن و بعد تلاش برای جبران آن ها، تازه برگشته ایم سرِ خانه ی اول. آدم شدن تازه اول راه است...



طبقه بندی: مناجات،
[ جمعه 20 اردیبهشت 1392 ] [ 22:12 ] [ آرش محبوب زاده ] [ نقد و نظر ]
.: Weblog Themes By MihanSkin :.

درباره وبلاگ

"هنر آن است که بمیری پیش از آن که بمیرانندت. مبدأ و منشأ حیات، آنانند که چنین مرده اند." (شهید سید مرتضی آوینی)
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب